ابر
تمام انتظاری بود
که هر روز
می کشیدی
و پوکه هایش را
در خاکستر لبهایت
دفن می کردی
باد
تازه از لای موهایت گذشته بود
که یاد گرفت
بپیچد
بلرزد در خود
وقتی گیسوانی را
بی هوا لمس می کند
حالا که شش هایت
همرنگ آسمان بالای سرت شده،
- موهای شبزده ات را باد به معاشقه برده
-و زمین
قبرستانی است از خشابهای خالی شده
از خاکستر و بوی تند خاطرات تیر خورده
از تار هایی
که باد روی زمین رها کرده
از پوکه هایی که می افتند
تا بعدها بگویند:
"ابری که عاقبت بارید
روی شعری رگبار گرفت
که مرده بود
-درست در انتهای خیابان 21-"
پی نوشت: با نگاهی سرگردان و گیج از وقایع، خیابان بیست و یک سالگی هم به پایان رسید. درست همین امروز. میشه گفت اولین سالی بود که عزیز ترین تبریک تولد رو از دست میدم. تبریکی که هنوزم، میتونست خستگی این همه اتفاق جور واجور رو توی این یکسال از تنم بیرون کنه. اما بار بزرگی شد فقدانش، در کنار بقیه چیزایی که تا عمر دارم باید به دوش بکشم
سلام امیر جان خوبی؟ عیدت مبارک وبلاگ خشملی داری به چت روم ما هم سر بزن . مطئنم از محیطش خوشت میاد. منتظرتما حتما بیا پس بای نمیدم که زودی بیای
سوال؟اینارو خودت میگی؟
سلاااااااام اومدم بخونم
آره خودم میگم.یه چیزایی مینویسم بعضی وقتا